دوش دیدم که ملایک درِ میخانه زدند

شرحِ شعرِ حافظ

درس‌گفتارِ استاد مهدیِ نوریان

دوش دیدم که ملایک درِ میخانه زدند، گلِ آدم بسرشتند و به پیمانه زدند.

ساکنانِ حرمِ ستر و عفافِ ملکوت، با منِ راه‌نشین بادۀ مستانه زدند.

آسمان بارِ امانت نتوانست کشید، قرعۀ کار به نامِ منِ دیوانه زدند.

جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه، چون ندیدند حقیقت رهِ افسانه زدند.

شکرِ آن را که میانِ من و او صلح افتاد، حوریان رقص‌کنان ساغرِ شکرانه زدند.

آتش آن نیست که بر شعلۀ او خندد شمع، آتش آن است که در خرمنِ پروانه زدند.

کس چو حافظ نکشید از رخِ اندیشه نقاب، تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند.

با عضوشدن در کانالِ شارح، از آخرین رویدادهای این تارگاه باخبر شوید.